تبلیغات
رشحات - یه تجربه بامزه
1391/06/2  05:55    ویرایش: 1391/06/2 06:31

بسم الله

امروز با حضرت مادر رفتیم بانک، جلوی درب بانک پارک کرده بودم داشتم یک متن از استاد سیدعباس نبوی میخوندم که یه دفعه دیدم 

تــِـــــــــــــــــپ

ماشین جلویی موقع دنده عقب گرفتن زده بهم

خانمه دستش را از پنجره آورد بیرون ، عذر خواهی کرد
30 ثانیه بعد هنوز نتونسته بود ماشین را جا بده
دوباره

تــِـــــــــــــــــپ

زد به ماشین
توماشینش را نگاه کردم ،
دیدم مقنه ای که سرش بوده، افتاده و داره باز همون جوری با دست عذر خواهی میکنه

وقتی هم که از ماشین پیاه شد بدون حجاب بود، بعد تازه یادش افتاد  همون مقنعه نیم بند را درست کرد
...

حضرت مادر از بانک اومدن بیرون
گفتن : محمد بریم دیر شد

(در همین حین مشترک مورد نظر دوباره برگشت تو ماشینش)

همینجوری که داشتم از پارک در میومدم گفتم حاج خانم یه لحظه تحمل بفرمایید

بغل ماشینش پارک کردم

شیشه را دادم پایین گفتم:

سلام
دو تا نکته
اولا حجابتون را درست کنین

(داد و بیداد کرد که خب تو چشمات را درویش کن...)

بعد گفتم:

ثانیا لطفا وقتی دنده عقب میگیرین یه خورده دقت کنین و پشت سرتون را هم  را نگاه کنید

(خیلی آروم و یواش گفت چشم)

گفتم:
حالا شد
بارک الله

راستیاتش خودم هم جا خوردم چطور انقدر آروم گفت چشم

حضرت مادر میخندیدن که نه به اون داد و بیداد اولش و نه به این چشم آخرش

ولی من بغضم گرفته بود...
دلم سوخت....




این هم لینک صحبت های حاج آقا درباره امر به معروف و نهی از منکر(+)

رشحات:
----------------------
جدی جدی
امر به معروف کنیم
میشه
قبول دارم
سخته ولی میشه
ترس داره
ولی میشه
ماها خجالتی هستیم
ولی میشه
....



   


نظرات()   

رشحات

The knowldge is King