تبلیغات
رشحات - یادداشت مهمان از یه دوست
1390/10/8  12:28    ویرایش: 1390/10/8 12:36

بسم الله

یادداشت مهمان

باب رفاقت ما با آقا سیدعباس مال زمان مفید بودن ماست

نه اینکه الان مفید نیستیم

که به زعم بعضی از دوستان به واقع مفید نیستیم

بگذریم

مثل نشریات محافظه کار باید گفت

این مطلب منعکس کننده نظرات رشحات نیست

العهده علی آقا سید

این هم وبلاگ حضرت سید عباس (لرزش گیر)

 

بسم ا... تعالی

خوانِ خانِ رفسنجان !

هرچه می کشیم از پسته ی رفسنجان است و آن مرد باغبان ! که چنان از برِ پسته های خندان ، خوانی پهن کرده است که برطرف کردن مانع این خاندان ، شده است قصه ی رستم و هفت خوان ! و هر خوان سخت تر از خوان قبل ؛ هر کدام با یک اسم و عنوان : گاهی کارگزاران ، زمانی بنیاد باران ، باغ رفسنجان ، متروی تهران ، شاه عربستان ، تور انگلستان ، خیابان شادمان ، کاخ جماران ، داد و فغان ، و نامه ی آتشفشان ... و پایان . بگذارید اسم آخر را من انتخاب کنم : نهنگ بی جان ! خوب است ؟! آدم یاد خان های طالقان می افتد ؛ اکبرآباد سفلی ! ستایش را که همه دیده اند انشالا !

باور نمی کنی ؟! فکر می کنی آسمان ریسمان می بافم ؟! بفرما ، همین قضیه رئیس دانشگاه ... (صلوات) ! ملک عبدا... ... که پادشاهان عالم باید بیایند چند واحد ((خیمه زدن بر کرسی)) بگذارنند در دانشگاه حضرات مؤسسات !! ترجیحا در واحد چابهار باشد بهتر است ، بالاخره هم کلاسی ها همه وکیل و وزیر هستند ، غریبی نمی کنند از هم ! مجموعه که آزاد است ، منطقه هم آزاد ، می شود نور علی نور ؛ همان یک بار بیایند برای ثبت نام کفایت می کند ، چهارتا خرت و پرت هم سوغات می برند برای اهل و عیال . و مدرک شان هم چند ماه بعد خودش می آید خدمت شان ! خلاصه از ما گفتن بود ... دو روز بعد ملت شان از دهان آویزان شان کردند ، گله نکنند که امکانات آموزشی نداشتیم !! مایه بدهند ، متخصص شوند ! راستی واحد ع.ت هم بروند نزدیک میدان پ  بد نیست ؛ بالاخره ف هم آنجاست و در درس ها کمک شان می کند ... از بس که به فکر همه است !

داشتم می گفتم اگر بگذارد ! جلسه می گذارند بعد بیست سال رئیس را عوض کنند ، آقا خودش با خودش رقابت می کند و می شود رئیس هیأت امنا ( بخوانید خان ! )  ، بعد هم تا می بیند اوضاع خیط است از ریش سفیدش خرج می کند ، که رئیس را جلسه بعد عوض کنیم ! حالا خوب است ... د !

من نمی دانم یاسر آن وسط چه کاره بوده ؟! مثل این خان ها لشگرکشی می کنند ...

شاید هم منتظرند مهدی بیاید و رفقای قداره بندش را بیاورد برای بهبود روند مذاکرات ! آخر فعلا یک رأی کم دارند که آن هم خدا بزرگ است ... گفتم مهدی ، فیلَم یاد انگلستان کرد . آخرش هم نفهمیدیم این بنده ی خدا ، جانباز جنگ تحمیلی است ، پسر شاه سازندگی است ، نماد دارندگی و برازندگی است ، حالا هرچی ... رفته است آنجا دکترا بخواند یا کارهای دانشگاه آ. اِ را راست و ریس کند ؟! شاید هم اول رفته آنجا ، بعد گفته ببینیم چه می طلبد آب و هوا ! بندگان خدا خانوادگی کارگزار و زحمت کشند ... واحد لندن را اتاق به اتاق با همین دست هایش مهیا کرده است ... مادر بگرید !

و گفتم خانواده یاد باقی بزرگواران افتادم ! خوب است همین جا تشکری کنم از خانم ف که با اینکه نزدیک امتحانات است و سرشان در کتاب است مدام ، ظاهرا یکی دو روز پیش ظهر غذا نداشته اند و رفته اند پانزده خرداد ، یک ساندویچ فلافل در کوچه کثیف ها بزنند به بدن ، که از قضا سری هم زده بودند به قوه ی قضا و دادگستری تا ببینند کدام نفس کشی می خواسته بانو را محاکمه کند ! خلاصه گفتیم تشکر کنیم پس فردا نگوید همه ی ریشوها به ما فحش می دهند ...

مادر هم که دارد مثل خوزه مورینیو اوضاع را آنالیز می کند که در وقت مقتضی فرمان آتش را صادر کند ... اگر خودش در تلویزیون و فیلم انتخاباتی اش نمی گفت من هم نمی گفتم ، اما گفته بود دیگر که ع خیلی کارش درست است ! پیر شوند به پای هم ...

نامه ای نوشته است ریاست محترم کل کشور به یاسرجانِ رزمنده در سال 66 ؛( آن وقت آقای ه رئیس یک قوه بوده اند ، با حفظ باقی سمت ها ! ) که دل مان برایت تنگ شده است و به دلیری ات افتخار می کنیم و اینها ، و اینکه خیلی وقت است زنگ نزده ای و مادرت بی تابی می کند . حدس می زنم چون باقی رزمندگان دسترسی به تلفن ندارند ، تو هم ملاحظه ی حال آنها را می کنی ، اما : (( تحقیقا رزمندگان ما آنقدر منطقی هستند که تماس تلفنی هر رزمنده ای که دسترسی به تلفن پیدا کند با مادرش را ، خلاف صفا و اخلاق جهادگران ندانند . آن هم از افرادی که نظام پذیرفته و لازم دانسته که تحت حفاظت باشند ! )) بنازم این تربیت رانت پرور را ! و اصلا یکی به من بگوید تحت حفاظت چطور می شود جنگید ؟! یعنی با محافظ می جنگد که اگر تیری آمد به آنها بخورد ؟! جلیقه محافظ می پوشد ؟! در برابر خمپاره و موشک چه کسی حفظش می کند ؟! در برابر دست اجل چه ؟! ... خب آنهایی که می خواهند از این رزمنده حفاظت کنند بروند بجنگند و این پسر بابا هم برود ورِ دل مادر بنشیند که یک موقع ملکه ، درد هزاران مادر شهید و رزمنده ی این خاک را نچشد دیگر ... منطقی نیست ؟!

حضرت مستطاب ! حتما بعدها گفته ای حالا که مردم منطقی هستند ، می فهمند ما که روز و شب برای شان زحمت می کشیم ، باید در کیش ساحل اختصاصی داشته باشیم که یک موقع عقده ای نشویم ! وقتی شیوه ی استدلال این باشد ، همین می شود دیگر ...

و ساحل کیش را اگر خودم در آنجا پا نگذاشته بودم ( نزدیک 7 ، 8 سال پیش ) ، به صرف شایعات نمی گفتم ... مثل ده ها مطلب دیگری که بعید هم نیست ، ولی چون شک دارم نمی گویم !

و کاش کلمات جمع تر می نشستند تا نامه های این بابا را به امام و خاطراتش را هم می نگاشتم که واقعا انسان شک می کند ، این امام بوده است و او خمینی ، یا او امام بوده است و این هاشمی ! فقط یک مثال کوچک از دی 63 : (( به‌زیارت‌ امام‌ رفتم‌. مدت‌ زیادی‌، خدمتشان‌ در اندرون‌ نشستم‌. تمایل‌ به‌ انزوا در امام‌ پیدا شده‌ است‌.تأکید کردم‌ که‌ لازم‌ است‌، بیشتر با مردم‌ حرف‌ بزنند؛ احتمال‌ کناره‌گیری‌ کامل‌ را مطرح‌ کردند.درخواست‌ کردم‌ که‌ دیگر نفرمایند و مصلحت‌ نیست ... )) عجب !

تعداد کلمات از هزار بالا زد ؛ والسلام !   

سیدعباس سیدابراهیمی / دی 90

 

   


نظرات()   

رشحات

The knowldge is King